شعر نمی گویم...
نمی خندم ... و حتی دیگر گمان هم نمی کنم
گاهی فکر میکنم تنها راه چاره اینست.. که در عمق خلوت خود انقدر گم شوم که گم شوم...
از این روزهای پر تنش خسته ام. از این تکرار.. از این غصه نا تمام...
از این قضاوتهایی که قلبم را خنجر میزنند...
دلم می خواست می رفتم یک کنج دنیا که هیچ کس را نمی شناختم.. جایی که تنهای تنها بودم...
جای که یک کلبه چوبی بود یک دنیا ستاره بالای سرم و خلوتی و سکوتی وآرمشی غیر قابل وصفد.. از زندگی جمعی از تنش از.....................................سر موضوعات تکراری خسته ام..
از حرف خسته ام .. کاش دنیا سکوت بود... فقط دریا می نواخت و آسمان و چکاوک و بس!
خاکستری شده ام.. این بحران ها کی میخواد تموم بشه نمی دونم . فقط تصمیم گرفتم دیگه با هیچ احدی حرف نزنم. شاید سکوت دوایم باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:19  توسط بابک
|
امشب دلم آرزوی تو دارد ...
نجواکنان و بی آرام، خوش با خدایش ...
می نالد و گفتگوی تو دارد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:17  توسط بابک
|
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش ............... منو ببخش اگه تورو میسپرمت دست خدا ... اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما ... منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم... تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم ... منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم ... ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:9  توسط بابک
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:2  توسط بابک
|
نمیدونم ..........چی میشه این وضعیت این تنهایی این زندگی خیلی اذیتم میکنه.....داغونم بی هدف نمیدونم چی میشه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:45  توسط بابک
|
من از زنداني كه اسمش زندگيست بيزارم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:16  توسط بابک
|
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ، کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری ، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است .
زندگی یعنی این .....
دکتــــــــــــر علی شریعتـــــــــی
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:39  توسط بابک
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:38  توسط بابک
چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یک زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری .
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده ، چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی .
چقدر سخته وقتی پشتت به اونه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوستش داری .
چقدر سخته گل آرزوهاتو در باغ دیگری ببینی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زیر لب بگوئی : « گل من ، باغچه نو مبارک »
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:34  توسط بابک
این که می بینم به بیداریست یا رب یا به خواب
خویشتن رادرچنین نعمت پس ازچندین عذاب
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:17  توسط بابک